بیکران

همنوایی معمولا شبانه ارکستر احساسات، با بوی دارچین و نعنا

روح سبز ویولنی

ویولن را از سازهای پرستیدنی می دانم، سازهایی که باید در برابر شکوه خلق آوایشان زانو زد و دستشان را بوسید. شبیه آدم هایی است که هرچقدر هم با آن ها از دوران دور رفیق و همدم باشی نمی توانی خوب وجودشان را بشناسی، بس که هرلحظه شان پر از دگرگونی های شگفت انگیز لطیف است. دیر هم یخش باز می شود، آن نخستین بارها که سمتش بروی و تصمیم بگیری دستت را به عنوان رفیق و نوازنده روحش روی شانه اش بگذاری، احتمالا تعجب کنی، که آن نوای پرتطلاطمی که از دوردست ها می شنیدی و سرخوش می شدی همین است؟ او آدم گوشت تلخ و سخت دلی نیست، فقط آرام آرام نرم می شود، آرام آرام تصمیم می گیرد سفره رویاها و حوشی های درونش را به رویت باز کند. می دانی ویولن می ترسد، از مضحکه آدم و عالم شدن، از اینکه کسی هیچوقت نتواند حرف هایش را درک کند. دایره رفیقان و نوازنده های واقعی او محدود است، آدم های زیادی وسط راه رهایش کردند چون نتوانستد با او راه بیایند و تلخی ها و گوشخراشی های نخستش را تحمل کنند. در برابر ویولن صبور باید بود، صبری که با علاقه شناخت و دوستی همراه باشد. بعدها می بینی چه روح جنگلی قشنگی دارد و چقدر زیباست اگر بلدش باشی.

شاید به خاطر همین است که عاشق فرصت دادنم، به تمام آدم هایی که دیده ام، می بینم و خواهم دید. دلم خوش است که با وجود تمام تفاوت هایی که  آدم ها با یکدیگر دارند، چه در عقاید و فرهنگ و جنس و نژاد. می شود نقطه ای پیدا کرد که تو بلدی، می توانی درباره اش حرف بزنی، همزادپنداری کنی و هرچه مرز تفاوت است جمع کنی و کنار بگذاری. باهم چای بخورید و کمی روح ها را بنوازید، بدون اینکه به جنگ پشت سرتان فکر کنی.

+این پاراگراف شامل افکار ناگهانی است که قصد گفتن نبود ولی سر و کله شان پیدا شد، می توانید وقت ارزشمندتان را هدر ندهید : شاید نتوانم هیچوقت ترس از حرف زدن را از خودم دور کنم، خیلی سخت است، خیلی. و شاید نتوانم همیشه با شوق و بدون ذره ای اضطراب سمت همکلام شدن با آدم های دیگر بروم. ولی فکر می کنم گاه همین دوست داشتن از دور جماعت ها و تحسین کردنشان، خواندن افکار و احساساتشان چه در تویتتر، چه در وبلاگ و اینستاگرام و دنیاهای دیگر هم برای من بس است، همین از دور بلد بودن هم کافی است.

اما حقیقتی که دلم می خواهد انکارش کنم این است که دوست دارم گاه کسانی مرا بلد باشند، برای من صبر کنند، اول آن ها پیام بدهند و نخست آن ها بحث را به چیزهای مشترک بینمان بکشند. دوست دارم کسانی باشند که تصمیم بگیریم یکدیگر را بلد باشیم. شاید این طور هیچگاه آدمی از سفر به دیگران خسته نمی شد و این افکار مضحک که تنها خودش تلاش می کند به دیگران لبخند بزند و دوستشان داشته باشد به سراغش نمی آمد.

چند روز پیش، بین آهنگ ها باکلام و بی کلام، انگلیسی و فرانسوی و اسپانیایی و فارسی، راک و چز و پاپ چنل ها به این برخوردم، صاحب چنل در بابش گفته بود مثل پیچیدن عطری میون برگ ها. احساس کردم شما هم باید بشنویدش و من هم باید برایش بنویسم. 

دیشب تصمیم گرفتم با او سفر بروم، بعضی آهنگ ها همچون دنیای کتاب ها و فیلم ها و بازی ها، می تواند تو را به جایی دور ببرد، گاه بین آسمان خراش های نیویورک گاه بین قبیله های رنگارنگ آفریقا. با او به سفر رفتم، سوار اسب بودم و باد مرا نوازش می کرد، انگار میان اردوگاه های سرخوپستان بودیم و من با نوایی دختر سرخپوست پاره وقتی بودم. بین درختان می دویدیم و می تاختیم و دسته های پرنده بود که دنبال می کردیم. کمی هم نشستم کنار آتش و جنب و جوش های لطیف سر دادم. با بچه ها می رقصیدیم و اوچ میگرفتیم. رفتیم بالای آن صخره پشت جنگل ها، کنار دریاچه و بدون ترس از غرق شدنی که در دنیای واقعی با آن روبرو بودم، توی دریاچه شیرجه زدیم. و آن لحظات آخر تمام شدن رویای آهنگین. مثل چیزی که در کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت خوانده بوم. رفتم بالای بلندترین کاج، جایی نزدیک آسمان و آزادی.

 

 

+یک سوال کوچک، آمار وبلاگ دیگر بیانی ها هم بهم ریخته یا فقط منم که می بینم دیگه آمار رو حساب نمیکنه و تصویر پروفایل ها هم نابود شده؟

جزیره شعرستان

موج سبکبال کلمات آهنگین را چون جزیره می بینم؛ جزیره ای که هیچگاه رنگ یکنواختی به خود نمی گیرد، گاه رستاخیز لطافت های زمینی و آسمانی در آن برپاست، گاه بازار شام می شود و گاه مجلس فسق و فجور می پرستان، گاهی نیز دچار خرابستان. آنچه این تپه آبی را به محلی هم برای شیفتگان شعر اتو کشیده و منظم کهن و هم برای رها یافتگان به خصوص شعرستان تبدیل کرده، آدم هایی است که آمده اند، با کاروانی سرشار از شور یا غربتی ناتمام تا آخر عمر. کوله بار ذهن را که خالی کردند، جزرها مد شد و مدها جزر، طلوع ها بنفش شد و غروب ها سفید و بار دیگر به مجنونی جزیره افزوده اند.

کلاسیک ها مصرف گرایان کلمات اند، تا زمانی که تمام اتاق های کاخ کلماتشان را به اندازه یکدیگر پر نکنند، نمی توانند زیبایی کلاسیک را نمایان کنند. عموما درگیر سیاست و اجتماع نیستند.در کاخی شکوهمند، از کف سرسرا تا بلورین چلچراغ هایش با نظم و ترتیب یکجا نشسته اند، مشغول مجالس یافتن معشوقان اند، در دالانی به سوی عرفان رفته اند و دست به دعا برداشته اند یا بوسه کلماتی بر شاهان می زنند.

نوآوران نه، در دنیای مصرف گرایی غرق نشده اند و خودشان را درگیر نظم شعرای کلاسیک نمی کنند. در زیبایی و سادگی هنرمندانه ای هر چیز را جایی که لازم است می نشانند، خود را به کلمات زرین و ظرف های چینی گذشته محدود نمی کنند و در عین نشان دادن آینه روح، گاه به اجتماع هم سر می زنند. خود را درگیر بندهای مادی نمی کنند، دنبال دستان سبزند، چشم های شسته شده، شکوفه های سرخ یک پیراهن و آدم هایی که به جان سپردنی در طغیان آب ها توجه کنند.

یک نفر در آب می خواند شما را...

 

 

باتلاق درونی، شاید مینیاتوری شاید سرخابی

درون ما باتلاقی است، شاید زرشکی، یا سرخابی یا پرتقالی، مثلا پر شده با نقوش مینیاتوری، فنجان چای ویکتوریایی، پرونده های قاتلان سریالی، آهنگ های راک یا بانو لانا دل ری، پیتزا و پیراهن کبریتی لیمویی یا مثلا نمی دانم، پر از حرف های ناگفتنی، دعواهای خودمانی، سرزمین های آفتابی ماورایی، به هر حال قرار نیست باتلاق درونی آدم ها شبیه باتلاق  گل آلود و لجن فام مادر طبیعت باشد. فکر می کردم درون آدم ها احتمالا باغچه ای، زیستگاه پروانه ای یا دریا باشد، باغچه ای برای آفتابگردون کاشتن، پروانه هایی برای در دل غوغا کردن، موج هایی برای پشت سر گذاشتن و همین چیزهای احساسی گاه مضحک گاه شاعرانه. ولی نه، درون ما باتلاقی است. یا ما دچار او خواهیم شد یا دیگران، جانداران و بی جانانی که به تشخیص فرصت زیستن دارند.
احتمالا خیلی وقت است آنجا غرقم، احتمالا آنقدر آنجا مانده ام و چرت و پرت های خل اندر چلی، خیال اندر حقیقی را به خوردش داده ام که وقتی دوزیست وار میایم بیرون، چند نفر را شگفت زده میکنم. پدیده جالبی برای دانشمندان دودمان قورقوریان غرغرو چای پرست سرزمین تلویزیون های برفکی سخنگو است. تازگی ها توانسته ام چند نفر دیگر را گاهی بیارم تو، غرق شویم و کمی هم با هم ذوق کنیم، از فشار خوشی مضحکی خون دماغ شویم و خب درصدی امید به زندگی مان زیاد شود.
درون ما باتلاقی است، به احتمال ۶۷ درصد باید کمی بیشتر بغلش کنم و دروازه خال خالی آبی اش را باز کنم، یک چیزهایی را بریزم بیرون و آخیش! فکر کنم چند نفر برای درک کردنشان پیدا شده اند.

 

پ.ن: نمی دانم چرا یکدفعه جایی که توانسته بودم با کمکش، از افکار و احساسات و خیالات رها شوم و کمی هم با آدم های دوستداشتنی اش حرف بزنم رها کردم. به هرحال دوباره بازگشته ام، با 57 ستاره روشن، پست های چند ماه را نخوانده ام و از ذهن های جالب خبری برایم نرسیده است، حالا اما یک رمان دارم از تمام آدم های قشنگ اینجا، حتما می خوانمتان. خوشحالم که دوباره قرار است دچار اینجا شوم، دچار بیکرانم :)

 

تاب آوردن برای به گور بردن مرگ هنرمندانه

 

ماسک میزنم، از مرگ می ترسم و به خاطر کارهای ناتمام و آینده پیشرویم دلشوره می گیرم. ولی نمی دانم قرنطینه با من کاری کرده، چرخ گاری زندگی ام وسط کوهستان برف شکسته یا دلم خشکیده است، من تلاش های پیانیست را برای زندگانی تحسین نکردم، با خودم می گفتم این حجم از غم، این میزان مرگ به چشم دیدن، بدون حس کیبورد های پیانو نواختن، چه چیز تو را این چنین به زنده ماندن تشویق می کند؟ چشم دوختن بر سوزاندن آدم ها، آدم هایی که هر کدام برای کسی عزیزاند، شخصیتی دارند برای کشف کردن، علایقی دارند برای شریک شدن و سپس دیدن سربازانی که آسوده، گویی هرگز بی خانواده، بی عشق زیست کرده، کنار آن هیزم های پرآرزو قهوه میخورند، می تواند مرا در آن لحظه از پا بندازد. میدانی پیانیست، شاید اگر جای تو بودم، وقتی میان خرابستان یهودیان، کشتزارهای خونین می گریستم و قدم میزدم، می رسیدم به پیانویی دلخواه، می نشستم و طولانی ترین ترانه عمرم را می نواختم، بین آن همه دود و خون، وقتی تنهای تنها مانده بودم و به این فکر نمی کردم چه کسی مرا خواهد کشت، گلوله می خوردم.

 

نه، شاید هم نه، آدم ها نباید در شرایط تاب آورانه مرگی دراماتیک و هنرمندانه بخواهند، باید تلاششان را بکنند، سختی بکشند و تا آنجا که می توانند زنده بمانند، یا اگر تاریکی مرگ به آن ها هجوم آورد، در اوج شکوه باشند، شکوه مبارزه، شکوهی که از امید سرچشمه بگیرد، امیدی که از چیزهای کوچک و بزرگ خوشایند زیستن جوانه بزند، از لمس کلیدهای پیانو، خوردن مربا بین گرسنگی چشیدن ها. بشر برای زیستن، شاید تنها به همین دلبستگی های کوچک نیازمند است، چیزهایی کوچک که لحظه ای برایش مزه امیدواری دهند. پیانیست عزیز، فکر می کنم تازگی ها تک تک آفتابگردان های خوشی ام روز به روز پژمرده تر می شوند و برای شوق زندگی ام بیشتر شب ها بیدار می مانم، فکر می کنم، بین خبرها گمش میکنم و غصه میخورم. ولی تلاشم را می کنم بین این طوفان طنز سیاه، دست چیزی را بگیرم، دست خوشی حاصل از خوشحال کردن دوست، دست تمام ذوق کردن ها و ویس های خنده توی چت، دست صبح هایی که زود بیدار می شوم، هوا بارانی است و کسی بیدار نیست، با لباس هایی که ممکن است سرماخوردگی ام را به بار آورند، میروم زیر باران اسیدی و توی ذهنم هوار میزنم، آهنگ موردعلاقه ام را زمزمه می کنم و کمی خودم برای خودم دیوانگی می کنم، دست عصرهایی که نمی توانم هیچ کاری بکنم، بزور تنم را بلند می کنم و لباس هایی می پوشم که باید بین هیاهوی عروسی میپوشیدم، میروم چای میریزم، کل پنجره های اتاق را باز می کنم و شروع می کنم کلمه ها را حس کردن. دست همه این چیزها را می گیرم، چون دلم نمی خواهد یک مرگ هنرمندانه را آرزو کنم، من نمی خواهم در مرگ، ون گوگ باشم.

 

پ.ن: عکس اول، فیلم The pianist و عکس دوم، فیلم singin'in the Rain

 

کفش های سهراب : آنچه باید آموخت

سهراب جوانی این روزها می خواست برود، می خواست چمدان تنهایی اش را بردارد و از خانه ای که روز به روز برایش تنگ تر می شد بگریزد، برود به سوی دنیایی دیگر، بی تمام آشنایان. کفش هایش را این بار جا نگذارد و تنها پا به مسیر جدید زیستش بگذارد. آمد میان جماعت بیگانه خیابان ها، هراسید، در خود لرزید، خواست چیزی بگوید، نتوانست، خواست آشیانه ای بخرد، بین اوراق املاک گم شد، خواست بلیطی بگیرد برای پرستوی مهاجر شدن، فرم مدارکش را پر از غلط های فاحش کرد. آرام آرام در خود گم شد، فرو رفت، او فکر می کرد می داند  ولی کیست که نداند کسی که فکر می کند می داند، نادان تر از نادانیست که اعتراف به جهل می کند، فکر می کرد دانستن، علم آموزی و یادگیری خلاصه شده در همین کتاب های درسی، در ترتیب سلسله های تاریخی، توابع چند ضابطه ای و اسم مکان و تفضیل عربی، زندگی را دوازده سال اینگونه آموخته بود، دویدن و دویدن، برای رسیدن به نمره بهتر، دست به سینه نشستن، برای انضباط نیکو. سمت هیچ چیز نرفت، سمت اینکه مهارتی یاد بگیرد، چیزی فراتر از طول هفته ای که در اتاق های درس می گذارند. از هفت خان کنکور می ترسید، از اینکه عددهای تراز بالا روند و او سرنوشتش شود سربازی یا عروسی، کسی را نداشت که بزند زیر گوشش و بگوید خودت را نکش، خودت را اسیر بی اختیار این چیزها نکن، همه می زدند توی سرش و می گفتند درس بخوان، پزشکی قبول شو، مهندسی، وکالت، چی؟ ادبیات فارسی دوست داری؟ چی؟ کارگردانی تئاتر؟ تو غلط کرده ای و این علایقت! او خواند، شب ها و روزها، آخر هفته ها و عیدها، در نظام آموزشی چرخید و دوید، میان مافیاهایی از جنس لغات حفظی فارسی و سوالات نمونه ریاضی کنکور، میان سردرد های آخرشب به خاطر قرص های انرژی زا و افسردگی.

حال اینجا بود، وسط هیاهوی رنگارنگ آدم ها، آدم هایی که شاید خودشان هم اوایل از جنس او بودند، با حقیقت دنیا که روبرو شدند رفتند بین شلوغی ها تا یاد بگیرند، زمین خوردند، بلند شدند و باز شروع کردند، آدم هایی که شاید خودشان هم هنوز با این واقعیت های دنیا کنار نیامده بودند. زندگی را درست نیاموخته بود، فلسفه اش را نمی دانست. خودش را در اتاقش حبس، و وقف کامل درس کرده بود. نمی دانست وقتی حوصله مان در خانه های نقلی سر رفت چه کار کنیم؟ قبض آب و برق را چگونه پرداخت کنیم؟ اگر ماشینمان وسط اتوبان خراب شد چه کار کنیم؟ شیر خام را چقدر بجوشانیم؟ چطور کارت بانکی بگیریم؟ قیمت حدودی کاهو و هویج چند است؟ چطور با دوستمان رفتار کنیم که بعدا حرص و افسوس نخوریم؟ با بچه های 6 ساله چگونه رفتار کنیم که خیابان را روی سرشان نگذارند؟ هتل را چطور رزرو کنیم؟ از کجا بفهمیم راهمان را اشتباه رفته ایم؟ او دویده بود و دویده بود، بیشتر از 12 سال از زندگی اش را دویده بود و زندگی اش را گذرانده بود، بدون اینکه هنوز معنای زندگی را فهمیده باشد و اینجا، در همین لحظه حتی نمره های سال آخر دبیرستانش را به یاد نمی آورد، حتی فرمول مساحت مثلث را نمی دانست. می خواست برود، نرفت، مثل این آدم ها نبود که بتواند خودش را با واقعیت دنیا تطبیق دهد و دوباره شروع کند، بهانه آورد، کفش هایم کو؟ و برگشت؛ با کفش هایی که پایش بود.

 

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش‌هایم کو؟

 

پ.ن: این پست هم درباره این شعر سهراب سپهریه، نمیدونم چرا، ولی احساس می کنم شعر خیلی خاصیه

سمبولیسم زیبا

سمبولیسم را سرزمینی میدانم  سرشار از رمز و راز، جایی که بی جانان هم جانی دارند برای نشان دادن، حرف زدن. پیامبران آن شاعران و نقاشان و نویسندگانی هستند که دست ما را می گیرند، رشته ارتباطمان را با جهان واقعی بیرون می برند و می گذارند در این دنیای  وهم انگیز رویایی غرق شویم. پیامبران کار را به خودمان واگذار کرده اند، خودمان قرار است این سرزمین بی انتها را کشف کنیم، درکش کنیم و درونمان حقیقتی را بیابیم . هر جز این خاک افسانه ای، نشانه ای می دهد، راهنمایی است تا به ما کمک کند سخنان پیامبرانش را بهتر بفهمیم. برای پیدا کردن دروازه سرزمین سمبولیسم، باید از واقعیت ها گذر کنی، در و پنجره ها را بپوشانی، بیرون را نبینی و در درونت پا به رویا و وهم بگذاری. آنگاه در را میبابی، دری که شاید خود نشانه ای داشته باشد.

داستان های گاه مالیخویایی این سبک را دوست دارم، سرشان حرص میخورم، ممکن است از میزان درک کمم سرم را به دیوار بکوبم ولی باز دوستشان دارم، این عاجز بودن ذهنم در برابر قلمشان زجرم می دهد، ولی باز دوستشان دارم، این عاجزی قشنگ است، می گذارد بین داستان گم شوم و هربار حرفی تازه داشته باشم و داستان های بعدی نویسنده اش را بخوانم و بخوانم، به امید این که شاید بین حرف ها و نوشته هایش، بیشتر درکش کنم، بیشتر ذهن و دلش را بفهمم، می دانم باز عاجز خواهم ماند ولی ... نقاشی هایش را هم دوست دارم،می دانی در کل گاه این جستجوگر عاجز بودنم را دوست دارم، گاه احساسات و حرف هایی را میان خط های روایت ها و رنگ های نقاشی ها میابم که لذتبخشش می کند.

البته بازهم من یک نوزاد تازه راه افتاده در کشفم، شاید تا سال ها و خب دلم می خواهد درباره سورئال زیبا و رمانتیسیم زیبا هم حرف بزنم.

 

دنیا جنگلی است سرشار از اشارات ( شارل بودلر )

 

مرگ و زندگی | گوستاو کلیمت، نقاش اتریشی

 

پ.ن : چرا  انقدر جذابه کشف مکتب ها آخه خداا

این من هستم

دعوت شده از سوی ریحانه السادات

 

1- دوست دارم از راه های مختلفی مثل کتاب ها، فیلم ها، بازی ها و آهنگ ها و سفر کردن دنیاهای مختلفو تجربه کنم.

2- تیپ شخصیتی من INFJ یا حامی هست.

3- همنشینی با آدم هایی که ذهن و قلب پیچیده دارند رو دوست دارم.

4- من در خودم و روزگار گمشده ام.

 

اطلاعات بیشتر و شرکت در چالش : اینجا

دعوت می کنم از  free bird ، فاطمه ، مهناز ، استیو

به دیوار نگاه میکنم، میکروفن درس می دهد

 

جامعه شناسی داشتیم و اینترنت خسته و کهنسال، امان نمی داد وبکم راهش را صاف و هموار برود، می ایستاد، می پرید یا همینطور دور خودش در آن صفحه سیاه می چرخید و کپشن اینستاگرامش را به گفتن رقصی چنین در میانه اسکای هم آرزوست مزین می کرد. حال ایستاده بود روی زمانی که معلم رفته بود و من به تماشای مبل و ساعت و دیواری بودم. به روزی فکر میکنم که دیوارها هوشمند شوند، تخته ها،معلم ها، حرف ها و درس ها جزئی از دیوارها شوند و زندگی آدم ها میان دیوارها جان بگیرد و انسان پیشرفته و زیبا در محدودیتی چو زندان گیر بی افتد و احساس کند چه زندگی خوشحال و مرتبی !  دوست ها، خاطره ها و حرف ها جزئی از دیوارهای هوشمند خانه مان شوند و هیچکس دلش نخواهد خرابشان کند، هیچکس نخواهد بی نظمی، تفاوت ها و گوناگونی را به چشم ببیند. یک نظام اجتماعی تو دیواری، فرهنگ خسته کننده تو دیواری و جماعتی بی جنبش اجتماعی! فکر کردم و ترسیدم. جهان سراسر نظم شگفت انگیز است ولی اتفاقات شوکه کننده، بی نظمی های بزرگ و کوچک و برنامه خراب کن اگر نباشند، زندگی رنگ می بازد. کلاس ها که خلاصه شوند توی دیوار و میکروفنی و با نظم یک برنامه بسیار دقیق پیش بروند، روابط اجتماعی که تک تک دقایقشان حساب شده و اصولی باشد، پنجره ها که منظره شان شود یک دیوار و پاسیوی خاکستری و نه ماجراهای پارک شلوغ روبرویی، احساس می کنم چیزی از خنده نماند. آدم ها به شوکه شدن نیاز دارند، به سوتی های کوچک و بامزه، به اخبار فوری تلخ و شکننده، به دورهمی های یهویی و پیچاندن های یهویی، به همین لحظه هایی که سرعت نت ناجوانمردانه یکباره وبکم را می کشد. احتیاج دارند به تغییرات پس از شوکه شدگی، پس از اعلام مرگ یک نفر، پس از شیوع غیرمنتظره یک موجود ذره بینی. اسکای روم را دوباره لود می کنم و میروم بیرون و دوباره میشنینم و معلم را می بینم که در قاب وبکم درس می دهد. در همین چند دقیقه خیره شدن به دیوار تغییر کردم، دوباره لود شدم. مثل همان زمانی که با شنیدن خبرهای کرونا، برای اولین بار سر بغل نکردن آدم ها اشک ریختم.

 

این عکس متعلق به یکی از اپیزود های سریال Black mirror عه، سریالی که توی تابستون تمومش کردم و واقعا از لحاظ سیر داستانی و موضوعاتی که توش پرداخته میشه فوق العادست، باعث میشه فقط خوبی های تکنولوژی و پیشرفت رو نبینیم و به عواقیشون هم فکر کنیم، هر اپیزود شامل یک روایته و اپیزودها به هم پیوسته نیستند، پیشنهاد من اینه که اگر میخواید شروعش کنید بعد هر قسمت تحلیل اون قسمت رو هم بخونید :)

 

آخرین بازمانده چالش ها، قاب و پرسش های دهگانه

چالش ده سوال وبلاگی از اینجا شروع شده و رفیق نیمه راه  هم لطف کردند منو دعوت کردند، چالش قاب دلخواه از اینجا شروع شده و free bird لطف کردند منو دعوت کردن :)

 

۱. چی شد که به دنیای وبلاگ‌ها اومدی!؟
فکر میکنم این پست جواب سوال رو داده باشه :)

 

۲.هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست!؟
اولین و دومین وبلاگم حقیقتا هدف خیلی خاصی رو دنبال نمی کردند. من دوست داشتم بنویسم و خاطرات و ماجراهامو به اشتراک بذارم، دوست داشتم با آدمای مختلف توی این فضا آشنا بشم و بیشتر هدفم سرگرم و برقراری روابظ اجتماعی بود؛ اون موقع ها هنوز تک فرزند بودم و خیلی هم برام صحبت کردن با آدمای واقعی درباره اتفاقات روزانه ام لذت بخش نبود، در نتیجه فضا، فضای خیلی مناسبی برای وارد شدن به یه اجتماع صمیمی و خودمونی بود و به من کمک می کرد. مامان و مخصوصا بابام هم راضی بودن که به جای چرخیدن توی سایت های بازی آنلاین، دنبال نوشتن وبلاگ باشم.
مدت ها هیچ چیز ننوشتم، نمیدونم چندسال ولی زمان زیادی بود که تنها نوشته های من، انشاهایی بودن که معلم ها میگفتند بنویسیم. ولی توی همون سال ها، خوندم و خوندم و وقتی دست به زدن این وبلاگ زدم، اندوخته ای داشتم که باعث شد قلمم نسبت به قبل، پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته باشه. هدف الانم، شاید رشد شخصیتی باشه، وقتی مینویسم بیشتر میتونم فضارو تحلیل کنم، اتفاقات و احساسات اطرافم رو بسنجم و منطقی تر فکر کنم علاوه بر اون نظرات عزیزهای بلاگستان خودش باعث شده خیلی وقتا امید پیدا کنم، اشتباهمو ببینم و خودم رو بیشتر بشناسم. شاید خفه نشدن باشه، بعضی وقت ها کلمه ها و احساسات آدما مثل زامبی مغز رو میخوره ولی باز دلت نمیخواد اون کلمه هارو با آدم های توی دنیای واقعی و در کنارت و با تارهای صوتی انتقال بدی. شاید اشتراک لحظه های امیدوار زندگیم باشه، همون لحظه هایی که پروانه ها توی دلت چرخ میزنن و آفتابگردونا به خورشیدشون میرسن، آره، دوست داشتم این دقایق رو با بقیه شریک شم و هروقت چشمم توی سیاهی های دنیا بهشون خورد، با خودم بگم دیدی درست شد؟ دیدی حالت خوب شد و میخواستی همش لبخند ملیح بزنی؟ پس اینم می گذره، پس دوباره طلوع خورشید رو میبینی و بعد  فکر کنم که ممکنه کس دیگه ای هم این رو خونده باشه و حال دلش بهتر شده باشه.  شاید هدفم اشتراک دنیایی که از چشم من دیده میشه باشه، وبلاگ نوشتن برای من یه جور درد و دل  و یه جور فضای مجای فاصله گرفته از شبکه های اجتماعی رنگارنگ برای برقراری ارتباط با آدم ها و خب من فهمیده بودم که به نوشتن نیاز دارم.

 

۳. به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت!؟
به نظرم وبلاگ نوشتن یه جور دریچه اس، دریچه ای که میتونی سال ها، روزها و ماه ها بعد وقتی به پسناش نگاه کنی، خود اون موقعتو درک کنی و از چیزهای گذشته سپاسگذار باشی، دریچه ای که باعث میشه بفهمی چه چیزایی توی افکارت پررنگ ترن، چه اولویت ها و دغده هایی برات اهمیتشون بیشتره، دریچه ای برای رشده. خود من تا قبل از زدن این وبلاگ هیچ انگیز یا هدفی در باب نوشتن نداشتم ولی بعد هنوز 3 ماه نگذشته از زدنش فهمیدم چقدر روی طرز فکر و قلمم تاثیرگذار بوده، باعث شد بیشتر فکر کنم به دست ها و استعدادها و مهارت ها. 
وبلاگ آدم هارو بزرگ تر میکنه و عاقل تر. آدم های توی بلاگستان شبیه عموم اهالی اینستاگرام و توییتر و ... نیستند. وبلاگ به نظرم یه چیز خیلی دلیه و شبیه یه غار، یه کنج یا یه اتاق زیرشیرونی میمونه که توش هرچقدر دلت بخواد میتونی بخندی و گریه کنی، مصنوعی هم نه، واقعی و حقیقی
ولی در کل دلایل وبلاگ نوشتن نسخه ای نیست که برای همه بنویسی، برای هرکس متفاوته و شاید اصلا کسی دلش نخواد در این قالب خود و فکرشو به اشتراک بذاره.

 

۴. به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه!؟
اصلا مشخصاتی باید داشته باشه؟ 

وبلاگ ایده آل، خب وبلاگا خیلی وقت ها شبیه خوندن یک آدم اند و آدم ها هم با هر تفاوت، طرز تفکر، شخصیتی منحصر به فرد اند و هرکدوم نقص و خوبی هایی دارند که اون هارو از بقیه افراد متمایز میکنه و به نظر من وبلاگ ها هم همینن، هم نقص دارند و هم خوبی و ما خواننده کلماتی هستیم که از وجود نویسنده شون برخاسته. و فکر میکنم وبلاگ ایده آل چارچوب و مشخصات خاصی نداره و کاملا بستگی به نویسنده و خواننده مطالب داره که اون رو وبلاگ جذاب و ایده آلی میدونه یا نه.

 

۵. بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری!؟
یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی!؟

وبلاگ هایی که بین خاطرات و احساسات زندگیشون دغدغه دارند، وبلاگ های داستان کوتاه، معرفی کتاب و فیلم و موسیقی و وبلاگ هایی که میتونن به دانشت اضافه کنن و قلم قشنگی داشته باشن :)

 

۶. نظرت راجع به سرویس های وبلاگ‌دهی چیه!؟
بیان برای من خونه خوبیه و از امکانات و ظاهرش هم راضی ام و به نظرم نسبت به سایر سرویس ها امکانات جدیدتری در اختیار کاربرهاش میزاره. قبلا هم توی میهن بلاگ و بلاگفا بودم. میهن بلاگ هم محیط کاربری و فضای خوبی داره و تجربه اش برای من لذت بخش بود و بلاگفا، فکر میکنم واقعا تجربه تلخی بود که نیمی از یادداشت های هشت تا یازده سالگی ایم رو از دست دادم و یکباره نابود شد و خب نیمی از کاربرهاش رو اون موقع از دست داد.


و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟
چیزی که به نظر من باعث میشه که خیلی ها بلاگستان رو یک فضای کم مخاطب و کهنه ببیند و نخوان وارد این محیط بشن، بروز رسانی نکردن امکاناته و همینطور فعالیت کم سرویس های وبلاگ دهی توی بلاگ خودشون. معمولا اولش همه یک سیر فعالیت سعودی دارند ولی بعد از مدتی دیگه حرکت نمی کنند. اگر خود سرویس های وبلاگدهی شروع به برگزاری چالش و مسابقه کنند، ایده های بلاگرها برای بهتر کردن سرویسشون رو پیاده کنند، جنب و جوش این محیط مطمئنا افزایش خواهد داشت و مخاطب بیشتری هم پیدا می کنه. همچنین برام همیشه جای سواله که چرا سرویس های وبلاگ نویسی اپ گوشی مختص به خودشون رو راه اندازی نمی کنند.


۷. نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه!؟
وبلاگ هایی که من میخونم و دنبال میکنم معمولا افرادی هستند که همیشه از تجربه، دانش و حرف و کلامشون لذت می برم و برام آدم های جالب و جذابی هستند که دوس داشتم توی دنیای واقعی هم باهاشون در ارتباط بودم. در نتیجه همیشه نسبت به این محیط حس خوشایند و لذت بخش داشتم و دارم و خدارو شکر میکنم که به آغوش وبلاگ نویسی برگشتم :)


و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟

پیشنهادی در حال حاضر به نظرم نمی رسه


۸. ویژگی‌ای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.
دانش، تجربه و خوش قلمی و واضح بودن گفتار بعضی از دوستان بلاگستان :)


۹. چندتا از لبخند هایی که در بلاگ بیان (و سرویس های دیگه) داشتید رو با ما در میان بذارید.
من هر وقت اومدم و پنل و وبلاگم رو باز کردم، پست گذاشتم، جواب نظراتم رو دادم. پر از حس خوب شدم. بهتره بگم آدم های بلاگستان همیشه باعث شدن که لبخند بزنم و این محدود به یک پست یا کامنت و روز نیست :)
بعضی وقت ها هم که به نوشته ها و نظرات قبلیم سر میزنم، یه لبخند نیش دار میاد رو صورتم، یه جورایی انگار از خودم شگفت زده میشم.

 

۱۰. بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگ‌نویس ها چیه!؟
ممنونم که منو توی جمع دلنشین خودتون پذیرفتین :)


چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم!؟
خیلی خوشحال میشم و دوست دارم بدونم که وقتی مخاطبای من این وبلاگو و نوشته هاشو میخونن، چه تصویری از نویسنده شون پیدا می کنند و اون رو با چه مشخصاتی تجسم می کنند :) و اینکه آیا سایز نوشته ها مناسبه؟ فونت و سایز چشماشونو اگر اذیت نمی کنه؟ اگه مشکل ایجاد میکنه بزرگترش کنم

 


برای تنها آشنای بیکران، مایه خوشدلی

میدانی اولش ترسیدم، اضطراب گرفتم و فکر کردم چرا باید بحث وبلاگ داشتنم را پیش می کشیدم، چرا اصلا یک دفعه پذیرفتم روی کاغذ دفترت یادداشتش کنم؟ اینستاگرام چطور؟ الان خنده ام می گیرد، از تمام پافشاری هایم خنده ام می گیرد.

بعضی وقت ها اتفاق ها و آدم هایی هست که تغییرت می دهند، می توانند دورت یک حباب شیشه ای بزرگ بکشند یا همان گوی شیشه ای را بشکنند و بیایند تو، کنارت بشینند و حتی خیلی کوتاه، حتی خیلی ناپیدا و پنهان حالت را خوب کنند. من توی یک حباب شیشه ای بودم، چیزی که معلوم نبود خودم آن را دورم کشیدم یا کسی مرا مبحوس آنجا کرده است، شیشه ای که معلوم نبود خودم انتخاب کردم تویش بمانم و به تماشا بشینم یا به اجبار زنجیرش شدم، یک بمب احساسی ناگوار که نمیگذاشت دلم بخواهد خودم را نشان بدم، درباره چیزهای موردعلاقه ام حرف بزنم یا تلاش کنم دوست دیگری پیدا کنم. میترسیدم، میترسیدم باز کسی حالش از من بهم بخورد، بار دیگر کسی دلش بخواهد پس از سال ها دوستی و عشق و حال همگانی مرا هل بدهد، بگوید خوشش نمی آید که اینورها پیشش باشم، پیش گروهمان باشم، پیش خودی که خرج کرده بودم باشم و دوباره وابستگی به آدم ها کار دستم دهد و مغزم را بجوید. آدمی نبودم که جانم برای دوستانم برود، دلم بخواهد یک دوست صمیمی داشته باشم که اینور و آن ور دنبالم بیاید و همیشه کنارم باشد، من توی دنیای خودم بودم، دنیای حرف ها، کتاب ها و فیلم های دلخواهم، دنیای خیال و رویایم و احساسات کوچک خودم. راهنمایی که شدم، بیشتر وارد اجتماع شدم، بیشتر دلم میخواست آدم ها را بشناسم و دوست های صمیمی داشته باشم، شبیه همین تصویرهای خوش فیلم های تینیجری و اینستاگرامی، خنده های بلند، بیرون رفتن های دست جمعی. افتاده بودم وسط یک دنیای غریبه، میخواستم جالب باشم، میخواستم پیش آدم های جالب باشم. دوست پیدا کردم، دوست های خل، شاد، باحال و محبوب و وابسته شدم به خاطرات و خوشگذرانی هایمان. می دانی نمیدانم چه شد که دیگر هیچ خبری از هم نداریم، تا شروع سال نو باهم چت نمیکنیم ولی میدانم که من این وسط بی گناه مظلوم تنها و بیچاره نیستم، تقصیر داشتم، تقصیر داشتیم. حتی فکر میکنم تلاش میکردم تصویری بسازم که بقیه دوست داشته باشند و نه خودم و بعد افتادم وسط یک حباب شیشه ای که فکر می کرد برای بقیه کم است، مسخره است و مضحک. الان که فکرمیکنم بزرگ شدن اگر چه  گاهی تلخ و ترسناک است ، وقتی که کم کم وارد نگرانی ها و دلمشغولی های بزرگترها می شوی، وقتی که کم کم از چیزهایی که دوست داشتی بدت میاید و نسبت به گذشته ات و تمام تجربه هایت گاهی بی احساس  و سنگ میشوی. اما خودش امید است، امید به روزهایی که تغییر میکنی، می فهمی نمره کلاسی فلان درس راهنمایی و دبستانت، نظر فلان معلمت، انضباطت احمقانه ایی که اگر نیم نمره اش کم می شد خودت را زیر فکر خفه میکردی، فلان حرف, فلان آدم ارزش حرص و استرس و اضطراب نداشته، ارزش اشک نداشته، ارزش فکر نداشته. امید است به تجربه هایی که سال های پیش کسب کردی، چیزهایی که باعث می شوند خسته نشوی، باعث می شوند پربار و پربارتر شوی، انتخاب ها، حرف ها، احساسات و آدم های بهتر. هنوزهم علاقه ای ندارم روز به روز بیشتر به دنیای بزرگ ها نزدیک تر شوم و توی حرف ها و دغده هایشان گم شوم، دوست ندارم چیزهای موردعلاقه ام را فراموش کنم و ببینم هیچ چیزی در دستانم برای این دنیا ندارم اما بزرگ شدن با تمام بار سختی که بر دوش میندازد قشنگ می شود، وقتی به گریه های گذشته ات میخندی، وقتی روزهای بدت جوک بی مزه می شوند. ولی باز هم سخت است، فکر کردن به این که تو هم یکی از همین دونده های شهری، فکر کردن به این که بازهم امسال هیچ کاری نکردی.

میدانی نه بیکران، نه اینستاگرام هیچ چیز خاصی ندارند، هیچ مطالب اسرارآمیز و خیلی شخصی ندارند، کاملا معمولی اند، مطالبی کاملا معمولی از روزگار زندگی، رویداد ها و احساساتش. با به دست آوردن آدرسشان چیز مهمی پیدا نمی شود. اما من نمیدانم چرا ترجیحم این است که در سایه بمانم، سایه خودم و دنیایی که کسی قرار نیست مسخره اش کند.

ممنونم، ممنونم به خاطر آن روز که تا آدرس بیکران را از من نگرفتی ول نکردی، فکر میکنم این اولین ضربه برای شکستن حباب شیشه ای اطرافم بود. شاید فکر کنی کار خیلی خاصی هم نبود، اما بود، بزرگترم کرد، گذاشت گاهی فقط به تماشای آدم ها خلاصه نشوم، حرف بزنم، فکر نکنم، انقدر به چیزهای چرت و پرت فکر نکنم، به اینکه وای نکنه فلانی بگه؛ نکنه فلانی فکر کنه، نکنه فلانی ازم بدش بیاد و هزاران فلانی دیگر، زامبی های مغزم. ممنونم که حبابم را خرد و خاکشیر کردی، نشستی کنارم، حتی اگر ناپیدا، ممنونم که هلم دادی توی این مسیر، این مسیر پر از دلخوشی و آدم های دلخوش کننده

مایه خوشدلی عزیز، میدانی این آرامشی که همیشه همراه ات هست می تواند خیلی از گلوها را رها کند، قفل هایی را بشکند و غم هایی را از دل بردارد. ممنونم از دریای آرامش دلت و حرف هایت.  این آرامشی که نمی گذارد بترسی، بلرزی، عاقلانه حرفت را نزنی. از آشنایی ام خوشحالم، خیلی خوشحال، چون فکر کنم آدم توی زندگی اش باید کسی مثل تو را داشته باشد، کسی که بتواند حباب های شیشه ای را بشکند و آرام کنارت بشیند و باهم چای بخورید. کسی که بلد نباشد دل بشکند و هرموقع بحث آینده که پیش میاید بگوید اگر زنده بودم، همین قدر آماده، همین قدر با آرامش و تو محو بشی در همین جمله، فکر کنی و بخواهی مثل همان موقع خرد و خاکشیر شدن حبابت، تغییر کنی.

مایه خوشدلی عزیز، ازت ممنونم، از این حجم زلالی که با خودت میبری.

این پست قرار است سه ماه دیگر به دستت برسد،کمی پس از زادروزت. نمیدانم تا آن موقع چقدر افکار و احساساتم تغییر کرده ، فقط میدانم حقیقا همیشه ممنونت خواهم بود، از پیام قشنگت توی روز تولدم ممنونم، چون بانی این نامه ای شد که قلمش دست خودم نبود، هی میرفت و میرفت.

تولدت مبارکمه مایه خوشدلی عزیز، نرگس.

 

پ.ن 10 شهریور :دوباره خواندمش، چیزی از حرف ها تغییر نکرده

پ.ن 2 : میدانم که آخرین بازمانده از چالش قاب دلخواهم. خیلی شرمندم. حتما قاب رو آپلود میکنم میذارم. خدا همه رو از خرابی لپتاب حفظ کنه.

 

۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
گمگشته در شب پرستاره
گردشگر در سطر های کتاب
جستجوگر در دنیای بی انتهای فکر
غرق شده در سرزمین خیال
درک شده در کلمات سرشار ار احساس

و ما اشرفان مخلوقات، روح و فکر بیکران داریم، اگر در زندان بیهودگی ها حبسشان نکنیم :)

Designed By Erfan Powered by Bayan