بیکران

همنوایی معمولا شبانه ارکستر احساسات، با بوی دارچین و نعنا

روح سبز ویولنی

ویولن را از سازهای پرستیدنی می دانم، سازهایی که باید در برابر شکوه خلق آوایشان زانو زد و دستشان را بوسید. شبیه آدم هایی است که هرچقدر هم با آن ها از دوران دور رفیق و همدم باشی نمی توانی خوب وجودشان را بشناسی، بس که هرلحظه شان پر از دگرگونی های شگفت انگیز لطیف است. دیر هم یخش باز می شود، آن نخستین بارها که سمتش بروی و تصمیم بگیری دستت را به عنوان رفیق و نوازنده روحش روی شانه اش بگذاری، احتمالا تعجب کنی، که آن نوای پرتطلاطمی که از دوردست ها می شنیدی و سرخوش می شدی همین است؟ او آدم گوشت تلخ و سخت دلی نیست، فقط آرام آرام نرم می شود، آرام آرام تصمیم می گیرد سفره رویاها و حوشی های درونش را به رویت باز کند. می دانی ویولن می ترسد، از مضحکه آدم و عالم شدن، از اینکه کسی هیچوقت نتواند حرف هایش را درک کند. دایره رفیقان و نوازنده های واقعی او محدود است، آدم های زیادی وسط راه رهایش کردند چون نتوانستد با او راه بیایند و تلخی ها و گوشخراشی های نخستش را تحمل کنند. در برابر ویولن صبور باید بود، صبری که با علاقه شناخت و دوستی همراه باشد. بعدها می بینی چه روح جنگلی قشنگی دارد و چقدر زیباست اگر بلدش باشی.

شاید به خاطر همین است که عاشق فرصت دادنم، به تمام آدم هایی که دیده ام، می بینم و خواهم دید. دلم خوش است که با وجود تمام تفاوت هایی که  آدم ها با یکدیگر دارند، چه در عقاید و فرهنگ و جنس و نژاد. می شود نقطه ای پیدا کرد که تو بلدی، می توانی درباره اش حرف بزنی، همزادپنداری کنی و هرچه مرز تفاوت است جمع کنی و کنار بگذاری. باهم چای بخورید و کمی روح ها را بنوازید، بدون اینکه به جنگ پشت سرتان فکر کنی.

+این پاراگراف شامل افکار ناگهانی است که قصد گفتن نبود ولی سر و کله شان پیدا شد، می توانید وقت ارزشمندتان را هدر ندهید : شاید نتوانم هیچوقت ترس از حرف زدن را از خودم دور کنم، خیلی سخت است، خیلی. و شاید نتوانم همیشه با شوق و بدون ذره ای اضطراب سمت همکلام شدن با آدم های دیگر بروم. ولی فکر می کنم گاه همین دوست داشتن از دور جماعت ها و تحسین کردنشان، خواندن افکار و احساساتشان چه در تویتتر، چه در وبلاگ و اینستاگرام و دنیاهای دیگر هم برای من بس است، همین از دور بلد بودن هم کافی است.

اما حقیقتی که دلم می خواهد انکارش کنم این است که دوست دارم گاه کسانی مرا بلد باشند، برای من صبر کنند، اول آن ها پیام بدهند و نخست آن ها بحث را به چیزهای مشترک بینمان بکشند. دوست دارم کسانی باشند که تصمیم بگیریم یکدیگر را بلد باشیم. شاید این طور هیچگاه آدمی از سفر به دیگران خسته نمی شد و این افکار مضحک که تنها خودش تلاش می کند به دیگران لبخند بزند و دوستشان داشته باشد به سراغش نمی آمد.

چند روز پیش، بین آهنگ ها باکلام و بی کلام، انگلیسی و فرانسوی و اسپانیایی و فارسی، راک و چز و پاپ چنل ها به این برخوردم، صاحب چنل در بابش گفته بود مثل پیچیدن عطری میون برگ ها. احساس کردم شما هم باید بشنویدش و من هم باید برایش بنویسم. 

دیشب تصمیم گرفتم با او سفر بروم، بعضی آهنگ ها همچون دنیای کتاب ها و فیلم ها و بازی ها، می تواند تو را به جایی دور ببرد، گاه بین آسمان خراش های نیویورک گاه بین قبیله های رنگارنگ آفریقا. با او به سفر رفتم، سوار اسب بودم و باد مرا نوازش می کرد، انگار میان اردوگاه های سرخوپستان بودیم و من با نوایی دختر سرخپوست پاره وقتی بودم. بین درختان می دویدیم و می تاختیم و دسته های پرنده بود که دنبال می کردیم. کمی هم نشستم کنار آتش و جنب و جوش های لطیف سر دادم. با بچه ها می رقصیدیم و اوچ میگرفتیم. رفتیم بالای آن صخره پشت جنگل ها، کنار دریاچه و بدون ترس از غرق شدنی که در دنیای واقعی با آن روبرو بودم، توی دریاچه شیرجه زدیم. و آن لحظات آخر تمام شدن رویای آهنگین. مثل چیزی که در کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت خوانده بوم. رفتم بالای بلندترین کاج، جایی نزدیک آسمان و آزادی.

 

 

+یک سوال کوچک، آمار وبلاگ دیگر بیانی ها هم بهم ریخته یا فقط منم که می بینم دیگه آمار رو حساب نمیکنه و تصویر پروفایل ها هم نابود شده؟

جزیره شعرستان

موج سبکبال کلمات آهنگین را چون جزیره می بینم؛ جزیره ای که هیچگاه رنگ یکنواختی به خود نمی گیرد، گاه رستاخیز لطافت های زمینی و آسمانی در آن برپاست، گاه بازار شام می شود و گاه مجلس فسق و فجور می پرستان، گاهی نیز دچار خرابستان. آنچه این تپه آبی را به محلی هم برای شیفتگان شعر اتو کشیده و منظم کهن و هم برای رها یافتگان به خصوص شعرستان تبدیل کرده، آدم هایی است که آمده اند، با کاروانی سرشار از شور یا غربتی ناتمام تا آخر عمر. کوله بار ذهن را که خالی کردند، جزرها مد شد و مدها جزر، طلوع ها بنفش شد و غروب ها سفید و بار دیگر به مجنونی جزیره افزوده اند.

کلاسیک ها مصرف گرایان کلمات اند، تا زمانی که تمام اتاق های کاخ کلماتشان را به اندازه یکدیگر پر نکنند، نمی توانند زیبایی کلاسیک را نمایان کنند. عموما درگیر سیاست و اجتماع نیستند.در کاخی شکوهمند، از کف سرسرا تا بلورین چلچراغ هایش با نظم و ترتیب یکجا نشسته اند، مشغول مجالس یافتن معشوقان اند، در دالانی به سوی عرفان رفته اند و دست به دعا برداشته اند یا بوسه کلماتی بر شاهان می زنند.

نوآوران نه، در دنیای مصرف گرایی غرق نشده اند و خودشان را درگیر نظم شعرای کلاسیک نمی کنند. در زیبایی و سادگی هنرمندانه ای هر چیز را جایی که لازم است می نشانند، خود را به کلمات زرین و ظرف های چینی گذشته محدود نمی کنند و در عین نشان دادن آینه روح، گاه به اجتماع هم سر می زنند. خود را درگیر بندهای مادی نمی کنند، دنبال دستان سبزند، چشم های شسته شده، شکوفه های سرخ یک پیراهن و آدم هایی که به جان سپردنی در طغیان آب ها توجه کنند.

یک نفر در آب می خواند شما را...

 

 

تاب آوردن برای به گور بردن مرگ هنرمندانه

 

ماسک میزنم، از مرگ می ترسم و به خاطر کارهای ناتمام و آینده پیشرویم دلشوره می گیرم. ولی نمی دانم قرنطینه با من کاری کرده، چرخ گاری زندگی ام وسط کوهستان برف شکسته یا دلم خشکیده است، من تلاش های پیانیست را برای زندگانی تحسین نکردم، با خودم می گفتم این حجم از غم، این میزان مرگ به چشم دیدن، بدون حس کیبورد های پیانو نواختن، چه چیز تو را این چنین به زنده ماندن تشویق می کند؟ چشم دوختن بر سوزاندن آدم ها، آدم هایی که هر کدام برای کسی عزیزاند، شخصیتی دارند برای کشف کردن، علایقی دارند برای شریک شدن و سپس دیدن سربازانی که آسوده، گویی هرگز بی خانواده، بی عشق زیست کرده، کنار آن هیزم های پرآرزو قهوه میخورند، می تواند مرا در آن لحظه از پا بندازد. میدانی پیانیست، شاید اگر جای تو بودم، وقتی میان خرابستان یهودیان، کشتزارهای خونین می گریستم و قدم میزدم، می رسیدم به پیانویی دلخواه، می نشستم و طولانی ترین ترانه عمرم را می نواختم، بین آن همه دود و خون، وقتی تنهای تنها مانده بودم و به این فکر نمی کردم چه کسی مرا خواهد کشت، گلوله می خوردم.

 

نه، شاید هم نه، آدم ها نباید در شرایط تاب آورانه مرگی دراماتیک و هنرمندانه بخواهند، باید تلاششان را بکنند، سختی بکشند و تا آنجا که می توانند زنده بمانند، یا اگر تاریکی مرگ به آن ها هجوم آورد، در اوج شکوه باشند، شکوه مبارزه، شکوهی که از امید سرچشمه بگیرد، امیدی که از چیزهای کوچک و بزرگ خوشایند زیستن جوانه بزند، از لمس کلیدهای پیانو، خوردن مربا بین گرسنگی چشیدن ها. بشر برای زیستن، شاید تنها به همین دلبستگی های کوچک نیازمند است، چیزهایی کوچک که لحظه ای برایش مزه امیدواری دهند. پیانیست عزیز، فکر می کنم تازگی ها تک تک آفتابگردان های خوشی ام روز به روز پژمرده تر می شوند و برای شوق زندگی ام بیشتر شب ها بیدار می مانم، فکر می کنم، بین خبرها گمش میکنم و غصه میخورم. ولی تلاشم را می کنم بین این طوفان طنز سیاه، دست چیزی را بگیرم، دست خوشی حاصل از خوشحال کردن دوست، دست تمام ذوق کردن ها و ویس های خنده توی چت، دست صبح هایی که زود بیدار می شوم، هوا بارانی است و کسی بیدار نیست، با لباس هایی که ممکن است سرماخوردگی ام را به بار آورند، میروم زیر باران اسیدی و توی ذهنم هوار میزنم، آهنگ موردعلاقه ام را زمزمه می کنم و کمی خودم برای خودم دیوانگی می کنم، دست عصرهایی که نمی توانم هیچ کاری بکنم، بزور تنم را بلند می کنم و لباس هایی می پوشم که باید بین هیاهوی عروسی میپوشیدم، میروم چای میریزم، کل پنجره های اتاق را باز می کنم و شروع می کنم کلمه ها را حس کردن. دست همه این چیزها را می گیرم، چون دلم نمی خواهد یک مرگ هنرمندانه را آرزو کنم، من نمی خواهم در مرگ، ون گوگ باشم.

 

پ.ن: عکس اول، فیلم The pianist و عکس دوم، فیلم singin'in the Rain

 

کفش های سهراب : آنچه باید آموخت

سهراب جوانی این روزها می خواست برود، می خواست چمدان تنهایی اش را بردارد و از خانه ای که روز به روز برایش تنگ تر می شد بگریزد، برود به سوی دنیایی دیگر، بی تمام آشنایان. کفش هایش را این بار جا نگذارد و تنها پا به مسیر جدید زیستش بگذارد. آمد میان جماعت بیگانه خیابان ها، هراسید، در خود لرزید، خواست چیزی بگوید، نتوانست، خواست آشیانه ای بخرد، بین اوراق املاک گم شد، خواست بلیطی بگیرد برای پرستوی مهاجر شدن، فرم مدارکش را پر از غلط های فاحش کرد. آرام آرام در خود گم شد، فرو رفت، او فکر می کرد می داند  ولی کیست که نداند کسی که فکر می کند می داند، نادان تر از نادانیست که اعتراف به جهل می کند، فکر می کرد دانستن، علم آموزی و یادگیری خلاصه شده در همین کتاب های درسی، در ترتیب سلسله های تاریخی، توابع چند ضابطه ای و اسم مکان و تفضیل عربی، زندگی را دوازده سال اینگونه آموخته بود، دویدن و دویدن، برای رسیدن به نمره بهتر، دست به سینه نشستن، برای انضباط نیکو. سمت هیچ چیز نرفت، سمت اینکه مهارتی یاد بگیرد، چیزی فراتر از طول هفته ای که در اتاق های درس می گذارند. از هفت خان کنکور می ترسید، از اینکه عددهای تراز بالا روند و او سرنوشتش شود سربازی یا عروسی، کسی را نداشت که بزند زیر گوشش و بگوید خودت را نکش، خودت را اسیر بی اختیار این چیزها نکن، همه می زدند توی سرش و می گفتند درس بخوان، پزشکی قبول شو، مهندسی، وکالت، چی؟ ادبیات فارسی دوست داری؟ چی؟ کارگردانی تئاتر؟ تو غلط کرده ای و این علایقت! او خواند، شب ها و روزها، آخر هفته ها و عیدها، در نظام آموزشی چرخید و دوید، میان مافیاهایی از جنس لغات حفظی فارسی و سوالات نمونه ریاضی کنکور، میان سردرد های آخرشب به خاطر قرص های انرژی زا و افسردگی.

حال اینجا بود، وسط هیاهوی رنگارنگ آدم ها، آدم هایی که شاید خودشان هم اوایل از جنس او بودند، با حقیقت دنیا که روبرو شدند رفتند بین شلوغی ها تا یاد بگیرند، زمین خوردند، بلند شدند و باز شروع کردند، آدم هایی که شاید خودشان هم هنوز با این واقعیت های دنیا کنار نیامده بودند. زندگی را درست نیاموخته بود، فلسفه اش را نمی دانست. خودش را در اتاقش حبس، و وقف کامل درس کرده بود. نمی دانست وقتی حوصله مان در خانه های نقلی سر رفت چه کار کنیم؟ قبض آب و برق را چگونه پرداخت کنیم؟ اگر ماشینمان وسط اتوبان خراب شد چه کار کنیم؟ شیر خام را چقدر بجوشانیم؟ چطور کارت بانکی بگیریم؟ قیمت حدودی کاهو و هویج چند است؟ چطور با دوستمان رفتار کنیم که بعدا حرص و افسوس نخوریم؟ با بچه های 6 ساله چگونه رفتار کنیم که خیابان را روی سرشان نگذارند؟ هتل را چطور رزرو کنیم؟ از کجا بفهمیم راهمان را اشتباه رفته ایم؟ او دویده بود و دویده بود، بیشتر از 12 سال از زندگی اش را دویده بود و زندگی اش را گذرانده بود، بدون اینکه هنوز معنای زندگی را فهمیده باشد و اینجا، در همین لحظه حتی نمره های سال آخر دبیرستانش را به یاد نمی آورد، حتی فرمول مساحت مثلث را نمی دانست. می خواست برود، نرفت، مثل این آدم ها نبود که بتواند خودش را با واقعیت دنیا تطبیق دهد و دوباره شروع کند، بهانه آورد، کفش هایم کو؟ و برگشت؛ با کفش هایی که پایش بود.

 

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش‌هایم کو؟

 

پ.ن: این پست هم درباره این شعر سهراب سپهریه، نمیدونم چرا، ولی احساس می کنم شعر خیلی خاصیه

به دیوار نگاه میکنم، میکروفن درس می دهد

 

جامعه شناسی داشتیم و اینترنت خسته و کهنسال، امان نمی داد وبکم راهش را صاف و هموار برود، می ایستاد، می پرید یا همینطور دور خودش در آن صفحه سیاه می چرخید و کپشن اینستاگرامش را به گفتن رقصی چنین در میانه اسکای هم آرزوست مزین می کرد. حال ایستاده بود روی زمانی که معلم رفته بود و من به تماشای مبل و ساعت و دیواری بودم. به روزی فکر میکنم که دیوارها هوشمند شوند، تخته ها،معلم ها، حرف ها و درس ها جزئی از دیوارها شوند و زندگی آدم ها میان دیوارها جان بگیرد و انسان پیشرفته و زیبا در محدودیتی چو زندان گیر بی افتد و احساس کند چه زندگی خوشحال و مرتبی !  دوست ها، خاطره ها و حرف ها جزئی از دیوارهای هوشمند خانه مان شوند و هیچکس دلش نخواهد خرابشان کند، هیچکس نخواهد بی نظمی، تفاوت ها و گوناگونی را به چشم ببیند. یک نظام اجتماعی تو دیواری، فرهنگ خسته کننده تو دیواری و جماعتی بی جنبش اجتماعی! فکر کردم و ترسیدم. جهان سراسر نظم شگفت انگیز است ولی اتفاقات شوکه کننده، بی نظمی های بزرگ و کوچک و برنامه خراب کن اگر نباشند، زندگی رنگ می بازد. کلاس ها که خلاصه شوند توی دیوار و میکروفنی و با نظم یک برنامه بسیار دقیق پیش بروند، روابط اجتماعی که تک تک دقایقشان حساب شده و اصولی باشد، پنجره ها که منظره شان شود یک دیوار و پاسیوی خاکستری و نه ماجراهای پارک شلوغ روبرویی، احساس می کنم چیزی از خنده نماند. آدم ها به شوکه شدن نیاز دارند، به سوتی های کوچک و بامزه، به اخبار فوری تلخ و شکننده، به دورهمی های یهویی و پیچاندن های یهویی، به همین لحظه هایی که سرعت نت ناجوانمردانه یکباره وبکم را می کشد. احتیاج دارند به تغییرات پس از شوکه شدگی، پس از اعلام مرگ یک نفر، پس از شیوع غیرمنتظره یک موجود ذره بینی. اسکای روم را دوباره لود می کنم و میروم بیرون و دوباره میشنینم و معلم را می بینم که در قاب وبکم درس می دهد. در همین چند دقیقه خیره شدن به دیوار تغییر کردم، دوباره لود شدم. مثل همان زمانی که با شنیدن خبرهای کرونا، برای اولین بار سر بغل نکردن آدم ها اشک ریختم.

 

این عکس متعلق به یکی از اپیزود های سریال Black mirror عه، سریالی که توی تابستون تمومش کردم و واقعا از لحاظ سیر داستانی و موضوعاتی که توش پرداخته میشه فوق العادست، باعث میشه فقط خوبی های تکنولوژی و پیشرفت رو نبینیم و به عواقیشون هم فکر کنیم، هر اپیزود شامل یک روایته و اپیزودها به هم پیوسته نیستند، پیشنهاد من اینه که اگر میخواید شروعش کنید بعد هر قسمت تحلیل اون قسمت رو هم بخونید :)

 

اسفند یا اسپند، مسئله این نیست.

دانه های رنگارنگ اسفند آرزو، در اسفند دود کن منتظرند تا نوبتشان شود. کمی که می گذرد، ابر دودی فضا را می درد و بوی آرزو های سوخته میپیچد.

واقعیت همین است، گاهی رویاها و آرزوهایمان میان خوشی ها و غم ها، بدبختی ها و خوشبختی ها گم می شوند، آرام آرام می سوزند و وقتی بالای سرشان می رسیم، جز پیکری بی جان چیزی برایمان باقی نمانده. من، ما، آن ها شاید در خاکسپاری عزیزی، دانه های اسفند آرزو را دود کردیم. وقتی که دیگر تکیه گاهی نداشتیم، دوستی نداشتیم، لبخند عزیزی را دیگر نمی توانستیم ببینیم. شاید خانواده ای در رهسپار کردن فرزندش به معرکه ای هراس انگیز دودشان کرد، وقتی که نمی دانستند مسافری که راهی می کنند برمی گردد یا پر می کشد. شاید او که در مجلس شادمانی، غم را در گوشه چشمش میدیدی و گاه این روزها، که هوار می زنیم کرونا کرونا و اسفند دود می کنیم، شاید بی اثر ولی دود می کنیم. حواسم باشد، یادت باشد که میان این غبار، آرزو هایمان را به باد نسپریم. گناه دارند، گناه داریم.

آرزو های عزیز من، در آغوشم محکم نگه تان می دارم، شما نباید در تندباد روزگار مثل دانه های اسفند دود و غبار شوید. با عشق، شیدا

 

+ یک آهنگ قشنگ

Nice to meet you

خیلی وقت ها، توی گذرگاه، پیاده رو، خیابون و مغازه به این فکر میکنم که چقدر وبلاگ نویسی و فضای وبلاگ ها چیز عجیب و قشنگی توی دنیای اینستاگرامی اند، دنیایی که بر اساس ظاهره، که تازه همون جسم مجازی هم معلوم نیست واقعا همون شکلی هست یا نه.

هر روز، آدم های زیادی از کنارمون رد میشن، توی اتوبوس کنارشون میشینیم، باهم منتظر مترو میشیم، کنارهم راه میریم، همه پر از رنگیم، سراسر تفاوت ها و شباهت های ریز و درشت. بعضی وقتا بهم اخم میکنیم، چشم غره میریم، رو از همدیگه برمی گردونیم، حرف های چندشی ساخته از نفرت رو توی صورت همدیگه استفراغ میکنیم. گاهی به هم منحنی های کشدار قشنگ میزنیم و لبخند میفرستیم، میشینیم کنارهم و به حرف های همدیگه گوش میدیم و از هم دیگه تشکر میکنیم. 

توی سرزمین وبلاگ ها، کمتر کسی چهره و رخ های هم رو دیدن، اینجا دنیایی برخاسته از باطنه، کلمه هایی که از فکر ، احساسات و حرف های ما توی صفحه نقش میبندن و هر روز که توی تلاطم جمعیت گم می شم، توی اتوبوس به دختر کتاب به دست نگاه میکنم، به رنگ های خوش رنگ لباس ها نگاه میکنم، با غنچه صورت آدم رو به رویی مواجه میشم، میگم نکنه این آدم ها به بیکرانم نگاه کردند، خوندنش؛ حرف زدن و در واقع از آدمای واقعی اطرافم بهتر میشناسنم، نمیدونم چرا ولی جویبار خوشی توی دلم میرقصه و دلم میخواد به اشرفان مخلوقات، چه ناراحت کننده، چه شادی آور. یه لبخند کشدار تحویل بدم.

شاید دختر توی کتابفروشی، شاید اون پسر ژیگول کافه چی، شاید خانوم اخموی روی صندلی روبرویی، شاید زن فحاش بوق زننده که تیرهای حرفش را به روحم زد، شاید اون دختر با کفش های آل استار قرمز و کوله پوشتی گلی گلی که کنارم نشست و هدفون هاشو توی گوشش فرو کرد و غرق آهنگ let me down slowly شده بود، شاید مسئول فروش شهرکتاب، همون خانومه که از چشم هاش مهربونی میباره، شاید اون مرده که تیشرت مونالیزا پوشیده بود و یک کوه کتاب تاریخ هنر دستش بود، شاید کارمند خسته یا دانشجوی وارسته، شاید تو بودی..شاید ما بودیم..شاید من بودم! من حتی با نوشتنشم ذوق میکنم و پروانه ها میچرخن توی دلم..! خیلی فدق جذاب نیست؟

کاش توی سکوت ترافیک، صف انتظار و دفتر کار و هرجای دنیا، آدم ها مثل بت های برنجی به هم نگاه نمیکردن، از کنار هم رد نمیشدن، چرا ما به هم چشم غره میریم وقتی یک کلمه از حرف های دل و علایق هم رو نمیشناسیم. دلم میخواد با کناری، روبرویی حرف بزنم ولی خب توی یک لحظه به بت رنجی تبدیل میشم که نمیتونه از ترس یا خجالت به خانوم روسری خوش رنگ بنفش بگه چقدر روسری خوشگلی داره. فقط یک لبخند میزنم و سعی میکنم خیلی احمقانه جلوه نکنه.

ببینم شما دختری ندید که کوله پشتی شب پرستاره ونگوگ داشته باشه با آل استار های سرخابی که معمولا همیشه یه انگشتر فانتزی دستشه ؟ و احتمالا در سردگرمی ظاهر یا شایدم زور و گمشدگی خود چادر سرشه؟

+ دوست داشتید با آدمایی که وبلاگتون رو میخونن همکلام شید و ببینیدشون؟

 

انژکتور

انژکتور بانو و تمدن انژکتور را تنها پیران فرزانه و چروک صورت به یاد می آورند، باب آشنایی من و او نیز رویایی صادقه بیش نبود. سال های نوری پیش، سرزمینی بود ژیگولستان نام، از عجیب ترین و خارق العاده ترین مکان های خلقت. هر شهروندی، در طول زندگانی خود وظیفه ای می داشت بس مهم، می بایست سیاره ای خودساخته به چاه فرشتگان اندازد. چاه کوچکی که بعد ها منظومه خورشیدی شد سراسر شگفتی.

در این بوم دختی بود که انژکتور نام داشت، مادرش باستان شناسی خفن صفت بود و در باب تپه های باستانی کم زیر خاک و ماسه نرفته بود و در پایان دنیایش نیز در همان حرفه به زیر خاکی رفت که دیگر برگشت نداشت، گورش بود. او شهری دلبرانه به نام انژکتور یافت که بس شیفته و شیدای آن گشت و اسم غنچه کوچکش هم انژکتور گذاشت.به معنای شهر تراکتور های خاصه جمع آوری و توزیع عشق، دیاری که نخستین بذر شیدایی در آن به ثمر نشست و مردمانش مزرعه های پرورش مهر داشتند و با کبوترها محبت و عشق را سیاره به سیاره تکثیر می کردند.

و می دانید آن دخترک، چه ساخت؟ او قدم زنان به پیش خداوندگار رفت و گفت به مانند نامش، اجازه دهد چیزی خلق کند که توزیع عشق کند سپس کوشید و خورشید را که نور زندگی و عشق را بر تمامی منظومه می تاباند، بساخت.

 

+ انژکتور در واقع یک چیز برای تعمیر خودرو هست. :)

Sun girl shared by Her Vintage Studios on We Heart It

کمدی های سیاه روزمرگی

1. تو دلخور شدی دختر گمشده درونم ! به خاطر اینکه گفتند : بهت نمیاد این مدل باشی. و تو دلخور شدی، چون میخواستی بقیه فکر کنند تو اون چیزی هستی که نیستی، تا باور کنند تو اون چیزی هستی که در واقع سرش سردرگمی و واقعا نمیدونی. دختر گمشده درونم.. مسخره تر از این دلخوری، اینه که تو از صورتک ها و تظاهرهای آدم ها گاهی مینالی و نقد میکنی ولی واقعیت تلخ خنده دار اینه: تو هم توی دنیای تظاهر و نمیدونم های فراوان گم شدی، تو هم صورتک هایی به چهره میندازی.

دختر گمشده درونم، من هم خسته شدم، هردو خسته شدیم از ترس هامون، از اینکه نمیتونیم سخن به زبان بیاریم، هردو خسته شدیم که فقط حرف مینویسیم. دلم میخواد یکروزی صدای حرف هایی که با کیبورد و قلمت مینویسی، صدای رسای خودمون باشه..ببخش که اینقدر گم شده ایم !

 

2. توی مدرسه غیردولتی کسی در مورد فقر و تبعیض سخنرانی میکند، با وجود تمام حرف های جالب و تکان دهنده اش دلم میخواهد هم اشک هایم را خرج کنم هم خنده تلخم را، برای جایی که خودش سراسر تبعیض اجتماعی است. گاه من یک خیانتکارم.

من مدرسه دولتی رو هم خیلی دوست داشتم، با وجود تمام تفاوت های رنگارنگ و عجیب و غریبمان، با وجود نفرت هایی که خیلی وقت ها نسبت به هم داشتیم ولی الان در اینجا پیدا نمی شود. چون من عاشق پیچیدگی های آدم های متفاوت بودم، درگیری در شخصیت هایی که گاه متضادترین آدم هایی بودیم که توی مدرسه پیدا میشد و بیشترین درک و قشنگی دوستی بینمان بود. میدانی دختر گمشده، من از اینکه توی جامعه واقعی بدون ملاک و گزینش باشم خوشم میومد.

ولی نمیتونم دوست داشتنی بودن اینجا رو انکار کنم.

 

3. برایش لبخند میفرستم، پیام می دهد : ببخشید اوا تورو یادم رفت. استوری نو و تگ کردن اسم من. آن ها عکس می گذارند، نظرهایش از دوست داشتن و دلبری نکن هایشان پر شده و قلب میفرستند. می پرسم : منو یادت میاد؟، میگه : of course honey & my tomato. تابستان خبری نبود و الان پیام می دهد دلم برات تنگ شده، از من خبر ندارند ولی از هم چرا.

قبلا ناراحت میشدم و دلم میخواست فقط اشک بیاید و بشورد و ببرد ولی الان هم گریه میکنم به خاطر وقت های با ارزش و حماقت ها و بیچارگی خودم و می خندم تلخ به  اینکه من براشون باجنبه ترین دوست بودم، فکر کنم باجنبه بودن را با بی توقع بودن اشتباه گرفتند. دلم برای تک تک لحظه های بودنشون تنگ شده ولی تازگی ها خنثی شدم و اهمیت ندادن آسان شده.

دیگه با دلم تنگ شده هایشان فند توی دلم آب نمیشود و لبخند از بودن مصنوعیشان نمی زنم.

 

4. به روانشناس گفتم میخوام حرف بزنم ولی نمیدونم نمیتونم. باهم علاقه ها را بررسی کردیم و من کشف میکردم گاه چه آدم خفنیم و حرف زدیم فراوان.

ولی یک چیز رو باید یادم نره بگم : من دلم برای شنونده بودن برای یک نفر هم تنگ شده، کسی بیاید، بشیند کنار من و فقط با من در مورد هرچیز که دلش خواست، بگوید و گاه نظری هم از من بخواهد و من فقط گوش کنم. گوش کنم و خوشحال شوم که مرا شنوای قصه ها و روایت هایش کرده.

رویای قشنگم ، دوست صمیمی که تا ابد با من میمونه هست، یادم اومد. دوریم ولی میگم هرچی مسخره بازی و داستان و ماجرا براش میفته برام بگه. اون تنها کسیه که شاید خیلی وقتا توی حرف زدن شبیه هم میشیم.دوریم ولی موندگاریم، حتی اگر من یادم بره بعضی وقتا همچنین آدمی توی زندگیم هست.

 

+ دختر من، امتحان سرت خروار شده، خسته ای، بعضی وقت ها بیش از حد بی تعلق و بی کسی، گاهی می افتی، خیلی اوقات میترسی، گاهی استرس و نگرانی وجودت را پر میکنه، آره دختر من..میدونم. پس خودتو بغل کن و بگو من منحصر به فردم و خودتو توی آینه بوس کن و به قد کشیدن آفتابگردون های دلت فکر کن.

 

photo collage artist Julia Geiserv

لبخند پاییزی غیرممکنی که ممکن شد

تابستان آسودگی،خوشی،غم، تنهایی و خنده به پایان رسید، با تمام کتاب های خوانده شده و فیلم های دیده شده اش، با تمام حرف های ماندگار، با تمام سفرها و مسخره بازی ها، با تمام لبخند های دلنشینی که گاه از همین جا سرچشمه می گرفتند. آخرین روز تابستان با اولین دیدار با روانشناس و تئاتر رگ گذشت.

و پاییز

دلهره های دل جیغ میکشیدند. من هم میترسیدم، از این راه برفزار و نشیب که قدم گذاشتم، از آدم هایی که نمیدونستم، از زنگ هایی که باید توی حیاط گم گشته میشدم، از گروه بندی های ترسناک که تنها میموندم، از درس های ناشناخته، از ماه های بدون هم نشین

اندازه کوهی کار داریم، پنجشنبه ها نیمی از هم سن و سال در بالین خواب خوش دارند و ما مدرسه ایم، پژوهش پایان نامه طورانه با هم گروهی داریم با موضوع بررسی رنگ های استفاده شده در قهرمان و ضد قهرمان ها در نقاشی کودکان، همین دیروز بود که پروپزال تحویل دادیم، هیچکس نمیتونه خستگی ها و کارهایی که داریم رو انکار کنه، ولی این بخشی از مدرسه و زندگانی هست دیگر، باید همراهش ساخت و کنار آمد

ولی میدانید من افکار خیلی ابلهانه ای داشتم، کل کلاس دوست هم اند، هر روز هرکی هرجا که خواست ماتحت بر صندلی می گذارد و ذره ای اهمیت ندارد که چرا کنار فلانی نشستم، ناهار را دایره وار کنارهم توی حیاط میخوریم، با گربه های نام نهاده، خواهر و برادر، حمید و حمیده!  دوست صمیمی و محفل دوستان خاصی را ندارم ولی احساس تنهایی هم نمیکنم، کسانی هستند که باهم حرف بزنیم و بخندیم، آن ها بگویند من آدم خیلی باحالی هستم و من زیرزیرکی توی دلم ذوق فراوان کنم، کسانی هستند صبح سراسر کوفتکی را با سلام صبح بخیر گفتن و لبخند ملحیشان، قشنگ کنند، وقتی فهمیدم اینجا آدم هایی هستند که ضد نژادپرستی اند، کتاب زیاد میخوانند، تئاتر رفته فراوان داریم، کسانی هستند که عاشق نقاشی های ون گوگ و لئوناردو داوینچی اند، انگار در دلم مجلس رقصی برپا شد، وقتی معلم ها را شناختم، وقتی دیدم چقدر بعضی هایشان خفن اند، وقتی با عشق منظق و جغرافی و تاریخ گوش دادم، وقتی سر کلاس اقتصاد از خنده ریسه رفتیم با اینکه چند لحظه قبل از ترس پرسش دلپیچه داشتیم، وقتی کتابدار مدرسه گفت کتابخانه اینجا تو را دوست دارد، وقتی میرفتم بوی کاغذ کتاب ها را نفس میکشیدم وآخ سر کلاس نگارش، نگارشی که با کتابش تا به امروز کاری نداشتیم.

همان روزی که اولین نوشته ام را خواندم، همان روزی که بچه ها بهم گفتند چه قلم خوبی داری، همان روزی که کسی بهم گفت منتظرم ببینم امروز چه نوشتی، همان روزهایی که پایانش کلاس نگارش بود و من با غوغای پروانه های خوشی توی دلم خداحافظی میکردم، همان لحظه که به خاطر این تشویق ها، یک ساعت راه از مدرسه تا آشیانه اتاقم را سبحان الله گفتم، همان روزی که بچه ها گفتند میشود برای من هم متن بنویسی، همان روزی که معلم گفت متنت را میفرستم نشریه. آن روز دیگر واقعا از ته ته دلم، خوشحال بودم که توی این رشته قدم گذاشتم، از آن موقع تنها دلهره ها برای درس ها و تکلیف های نخوانده و ننوشته جیغ میزنند، نه به خاطر ترس از راه پیشرویم. از آن روز بود که گفتم دلم میخواهد قلم به دست باشم، دلم میخواهد نویسنده باشم حتی اگر به رشته دانشگاهی دیگری قدم بگذارم.

خدایا خیلی خیلی شکرت، میدونستم هوامو داری، میدونستم دلهره هام قرار نیست شب تا صبح جیغ بزنن، خیلی سپاس که آفتابگردون های دلم رو آب دادی، خیلی متاسفم که خیلی وقت ها خیلی بدم برات، خیلی دوست دارم، امیدوارم همیشه پشتم باشی، میدونم که هیچ آدمی تنها نیست،بعضی وقتا آدما فقط  تورو از یاد بردن. بنده حقیر تو، شیدای زمانه ای که دل ها سراسر پروانه است.

من با تمام این خستگی ها و کوه ها، با تمام مشغله ها، آفتابگردان خوشی دلم سرافرازه، امیدوارم  آفتابگردون های دل ها سرافراز باشه، امیدوارم دلهره های عصبی و الکی همه خفه خون بگیرن.

پ.ن: از کسانی به یاد من بودند بسی ممنون! دلم تنگ شده بود ولی وقتی برام نمونده بود.

 

۱ ۲
گمگشته در شب پرستاره
گردشگر در سطر های کتاب
جستجوگر در دنیای بی انتهای فکر
غرق شده در سرزمین خیال
درک شده در کلمات سرشار ار احساس

و ما اشرفان مخلوقات، روح و فکر بیکران داریم، اگر در زندان بیهودگی ها حبسشان نکنیم :)

Designed By Erfan Powered by Bayan